غزل شمارهٔ ۲۳۶۲
سودیم سراپا و به پایی نرسیدیماز خویش گذشتیم و بجایی نرسیدیم
کردیم گل از عالم اندیشهٔ قدرتدستی که به دامان دعایی نرسیدیم
شیرینیگفتار ز ما ذوق عمل بردچون وعدهٔ ناقص به وفایی نرسیدیم
تا رخت نبردیم به سر چشمهٔ خورشیدچون سایه به صابون صفایی نرسیدیم
واماندن ما زحمت پای دگرانستای آبله ما نیز بجایی نرسیدیم
آن بیپر و بالیمکه در حسرت پروازگشتیم غبار و به هوایی نرسیدیم
ای بخت سیه نوحه به محرومی ماکنآیینه شدیم و به لقایی نرسیدیم
افسانهٔ هستی چقدر خواب فسون داشتمردیم و به تعبیر فنایی نرسیدیم
مطلب به نفس سرمه شد از درد تپیدنفریاد که آخر به صدایی نرسیدیم
شبنم همه تن آب شد از یک نظر اینجاما هرزه نگاهان به حنایی نرسیدیم
بیدل من و گرد سحر و قافلهٔ رنگرفتیم به جایی که به جایی نرسیدیم