غزل شمارهٔ ۲۳۵۳
فرصتکمین پرواز چون نالهٔ سپندیمچندان که سر به جیبیم چین گشتهٔ کمندیم
طاقت به زیر گردون خفت شکار پستی استهرگاه پر شکستیم زین آشیان بلندیم
پرواز خاک غافل در دیدهها غبار استعمریست از فضولی ردیم ناپسندیم
امروز هیچکس نیست شایستهٔ ستودنمضمون تهمتی چند با ناقصان چه بندیم
از بس رواج دارد افسانههای باطلچون حرف حق درین بزم تلخیم گرچه قندیم
نامحرمان چه دانند شأن عسل چه دارددر خانهها حلاوت بیرون در گزندیم
ظلم است مرهم لطف از ما دریغ کردنچون داغ سوزناکیم چون زخم دردمندیم
از اشک شمع گیرید معیار عبرت ماآن سر که میکشیدیم آخر به پا فکندیم
شیرینی هوسها فرهاد کرد ما رافرصت به جان کنی رفت دل از جهان نکندیم
آفاق کسوت شور تا کی به وهم بافدماتم خروش عبرت زین نیلگون پرندیم
بیدل درین ستمگاه از درد ناامیدیبسیار گریه کردیم اکنون بیا بخندیم