غزل شمارهٔ ۲۳۵
چون شمع ز آتشی که وفا زد به جان مابال هماست بر سر ما استخوان ما
عمریست هرزه تازی اشک روان ماکو گرد حیرتی که بگیرد عنان ما؟
شمشیر آبدادهٔ زنگ ملامتیمباشد درشتگویی مردم فسان ما
ما را نظر به فیض نسیم بهار نیستاشک است شبنم گل رنگ خزان ما
این رشته تا به حشر مبیناد کوتهیشمعیست درگرفتهٔ نامت زبان ما
چشم تری به گوشهٔ دل واخزیدهایمشبنمصفت ز غنچه بس است آشیان ما
شمع از حدیث شعله نبردهست صرفهایآتش مزن به خویش، مشو ترجمان ما
لخت جگر به دیدهٔ ما رنگ اشک ریختیاقوت آبگشته طلب کن ز کان ما
از درد نارسایی پرواز ما مپرسچون نی گره شدهست به صدجا فغان ما
در شعلهزار داغ هوا نیز آتش استای باد صبح! نگذری از بوستان ما
از رنگ رفته، گرد سراغی پدید نیستپی باختهست وحشت خون روان ما
صبح نفسمتاع جهان ندامتیمناچیده رفته است به غارت دکان ما
بیدل! ره دیار فنا بسکه روشن استچون شمع چشمبسته رود کاروان ما