غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
از زندگی به جز غم فردا نماندهایمچیزی که ماندهایم درینجا نماندهایم
روزی دو چون حواس به وحشت سرای عمربیسعی التفات و مدارا نماندهایم
چون سایه خضر مقصد ما شوق نیستی استاز پا فتادهایم ولی وا نماندهایم
سر بر زمین فرصت هستی درین بساطزان رنگ ماندهایم که گویا نماندهایم
زین خاکدان برون نتوان برد رخت خویشحرفیست بعد مرگ به دنیا نماندهایم
مجبور اختبار تعین کسی مبادگوهر شدیم لیک به دریا نماندهایم
سرگشتگی هم از سر مجنون ما گذشتجز نام گردباد به صحرا نماندهایم
محو سراغ خویش برآمد غبار مابودیم بینشان ازل یا نماندهایم
دود چراغ بود غبار بنای یأسبر سر چه افکنیم ته پا نماندهایم
بر شرم کن حواله جواب سلام ماتا قاصدت رسد بر ما، ما نماندهایم
چون مهرهای که شش درش افسون حیرت استما هم برون ششدر این خانه ماندهایم
بیدل به فکر نقطهٔ موهوم آن دهنجزوی به غیر لایتجزا نماندهایم