گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۱۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یم۱۷ بیت
نه خط شناس امیدم نه درس محرم بیمبه ‌حیرتم‌ که محبت چه می‌کند تعلیم
بیاکه منتظرانت چو دیدهٔ یعقوبفضای کلبهٔ احزان گرفته‌اند به سیم
ز نسبت دهنت بسکه لذت اندود استبهم دو بوسه زند لب دم تکلم میم
بغیر سجده ز سیمای عجز ما مطلبجبین سایه و آیینه داری تسلیم
چه شد زبان تمنا خموش آهنگستنگاه نامهٔ سایل بس است سوی‌کریم
به یاس گرد هوسهایم از نظر برخاستنفس‌گداخته را رنگ می‌کند تعظیم
به رنگ پسته لب از جوش خون ندوخته‌امحذر که صورت منقار من دلی‌ست دو نیم
فتادگی همه جا خضر مقصد ضعفاستعصای جاده همان می‌کشد خط تسلیم
عبث متاز که خونت به‌ خاک می‌ریزدسرشک را قدم جرات خودست غنیم
پی حقیقت نیک و بد گذشته مگیرخطوط وهم مپیما که‌ کهنه شد تقویم
ز شور وحدت و کثرت به درد سر نرویحدیث ذره و خورشید مبحثی است قدیم
مرو به صومعه کانجا نمی‌توان دیدنبه وهم خلد، جهانی گرفته کنج جحیم
در آن بساط که کهسار ناله پرداز استغبار ماست هوس مردهٔ امید نسیم
غبار شمع به تاراج رنگ باخته رفتمتاع عاریت ما به هیچ شد تقسیم
درون پردهٔ هستی تردد انفاساشاره‌ای‌ست که اینجا مسافر است مقیم
دل گداخته مضمون گوهر دگر استمحیط آب شد اما نبست اشک یتیم
چو ابر دست به دامان اشک زن بیدلمگر به ‌گریه برآید سیاهی‌ات ز گلیم