گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۱۱

سر خوش آن نرگس مستانه‌ایمما گدایان در میخانه‌ایم
قید دل ما را امل فرسود کرددر کمند ریشهٔ این دانه‌ایم
شغل سر چنگ حوادث مفت ماستزلف بیداد آشنای شانه‌ایم
چون سحر جیبی‌ که ما وا کرده‌ایمخندهٔ بی‌مطلب دیوانه‌ایم
بی‌ چراغ از ما که می‌یابد سراغخانهٔ گم کردهٔ پروانه‌ایم
اسم ما تهمت‌کش وصف است و بسگر پر و خالی همین پیمانه‌ایم
بت ‌پرستی باعث ایجاد ماستبرهمن زادان این بتخانه‌ایم
گر نفس سرمایهٔ این فرصت استآشنا تا گفته‌ای بیگانه‌ایم
ما و من پر سحر کار افتاده استهر چه می‌گوییم هست اما نه‌ایم
بیدل از وهم جنون سامان مپرسگنج ناپیدا و ما ویرانه‌ام