غزل شمارهٔ ۲۳۱
زین گلستان، درس دیدار که میخوانیم ما؟اینقدَر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما
سنگ این کُهسار آسایش خیالی بیش نیستاز زمینگیری، همان آتش به دامانیم ما
عالمی را وحشت ما چون سحر آواره کردچینفروش دامن صحرای امکانیم ما
سینهچاک غیرتیم، از ننگ همچشمی مپرسهرکه بر رویت گشاید چشم، مژگانیم ما
در نفس آیینهٔ گرد سراغ ما گم استنالهٔ حیرتخرامِ ناتوانانیم ما
غیر عریانی، لباسی نیست تا پوشد کسیاز خجالت، چون صدا، در خویش پنهانیم ما
هر نفس، باید عبث رسوای خودبینی شدنتا نمیپوشیم چشم از خویش، عریانیم ما
مشت خاک ما، جنونزار دو عالم وحشت استاز رَم آهو چه میپرسی؟ بیابانیم ما
بیطواف نازش از خود رفتن ما هرزه استرنگ میباید به گرد او بگردانیم ما
در تغافلخانهٔ ابروی او چین میکشیمعمرها شد نقشبند طاق نسیانیم ما
نقطهای از سرنوشت عجز ما روشن نشدچشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما
هرکه خواهد شبههای از هستی ما واکشدنامهٔ بیمطلب ننوشتهعنوانیم ما
نقش پا گل کردهایم اما در این عبرتسراهرکه در فکر عدم افتد، گریبانیم ما
چون نفس بیدل! نسیم بینشانرنگیم، لیکرنگها پرواز دارد تا پرافشانیم ما