غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
شمعسان چشمی کز اشکِ آتشین تر میکنمگردن مینا به دستم مِی به ساغر میکنم
شعلهها را سِیر خاکستر عروجی دیگر استجمله پروازم اگر سر در تهِ پر میکنم
گر بخوانم قصهٔ عیشِ تهی از خود شدنعالمی را بهر این کشتی قلندر میکنم
دستگاه قطع امید دو عالم سرکشی استچون دم شمشیر پهلویی که لاغر میکنم
مرگ میخندد به فهم غافل من تا ابدبی تو گر یک لحظه خود را زنده باور میکنم
گر همه تنهایی اقبال است ننگ اختری استگریه بر حال یتیمیهای گوهر میکنم
صدنیستان نالهٔ بیمار دارد در بغلآن نمی کز بوریایش فکر بستر میکنم
پُر تبهکارم مپرس از معبد توفیق منبیشتر غسل از فشار دامن تر میکنم
چون خط پرگار میباید زمینگیرم گذشتزیر پا میآیدم سر گر رهی سر میکنم
چشم یعقوبم که در راه نسیم پیرهنبوی گل پرورده بادامی مُقَشّر میکنم
دامن مقصود صبحم پُر بلند افتاده استدست بر خود میفشانم گرد دیگر میکنم
هیچکس بیدل رهین منت راحت مبادکوه میگردد همه گر سایه بر سر میکنم