غزل شمارهٔ ۲۲۲۶
چنین آفت نصیب از طبع راحت دشمن خویشماگر یک دانهٔ دل جمع کردم خرمن خویشم
چو گل از پیکرم یک غنچه جمعیت نمیخنددبه صد آغوش حیرانی بهم آوردن خویشم
به وحشت سخت محکم کردهام سر رشتهٔ الفتبه رنگ موج در قلاب چین دامن خویشم
دلیلی در سواد وحشت امکان نمیباشدهمان چون برق شمع راه از خود رفتن خویشم
فروغ خویش سیلاب بنای شمع میباشدبه غارت رفتهٔ توفان طبع روشن خویشم
سیه بختی به رنگ سایه مفت ساز جمعیتعبیری دارم و آرایش پیراهن خویشم
نمیدانم خیالم نقش پیمان که میبنددکه چون رنگ ضعیفان بست بشکن بشکن خویشم
تعلق صرفهٔ جمعیت خاطر نمیخواهدخیال دوستی با هر که بندم دشمن خویشم
تمیزی گر نمیبود آنقدر عبرت نبود اینجاتحیر نامه در دست از مژه وا کردن خویشم
پر افشانم پری تا وارهم از چنگ خود داریبه این کلفت چه لازم در قفس پروردن خویشم
کف خاکستر من نیست بی سیر سمن زاریچو آتش از شکست رنگ گل در دامن خویشم
به خاک افتادهام تا در زمین عاریت بیدلمگر بر باد رفتن وا نماید مسکن خویشم