غزل شمارهٔ ۲۱۶
مپسند جز به رهن تغافل پیام مالعل تو را نگین نگرفتهست نام ما
پوشیده نیست تیرگیِ بختِ عاشقانآیینهٔ چراغ به دست است شام ما
کس با دل گرفته چه صید آرزو کند؟این غنچه وا شود که گل افتد به دام ما
صد رنگ خون به جیب تأمل نهفتهایمضبطِ نفس چو زخمِ دل است التیام ما
همواریِ طبیعتِ پرگار روشن استمستی نخوانده است کس از خط جام ما
در مکتب تسلسل عقلت نمیرسدصد داستان، به یک سخن ناتمام ما
معیار چارسوی دو عالم گرفتهایمیک جنس نیست قابل سودای خام ما
گامی دو همعنانِ سحر میتوان گذشترنگ شکسته میکِشد امشب زمام ما
چون سبحه اینقدَر به چه امید میدوددل در رکابِ اشکِ چکیدنخرام ما
دیگر به الفتِ که توان چشم دوختن؟در عالم رمی که نفس نیست رام ما
کو انفعال تا حق هستی ادا کنیم؟چون شمع بسته بر عرقی چند وام ما
بیدل! چو نقش پا ز بنای ادب مپرسپُر سرنگون فتاده بلندی ز بام ما