غزل شمارهٔ ۲۱۵۲
به دشت بیخودی آوازهٔ شوق جرس دارمز فیض دل تپیدنها خروشی بینفس دارم
درین گلشن نوایی بود دام عندلیب منز بس نازک دلم از بوی گل چوب قفس دارم
نشاط اعتبارم کرد بیتاب تپیدنهاچو بحر از موج خیز آبرو در دیده خس دارم
نفس جز تاب و تب کاری ندارد مفت ناکامیدماغ سوختن گرم است تا این مشت خس دارم
به گفتوگو سیه تا چند سازم صفحهٔ دل راز غفلت تا به کی آیینه در راه نفس دارم
محبت مشربم لیک از فسون شوخی سودابه سعی هرزه فکریها دماغی بوالهوس دارم
گر از تار نگاهم ناله برخیزد عجب نبودبه چشم خود گره گردیده اشکی چون جرس دارم
سراپا جوهری دارم ز روشن طینتی بیدلکه چون مینای می از موج خون تار نفس دارم