غزل شمارهٔ ۲۱۴۶
خیال آن مژه عمریست در نظر دارمدرین چمن قلم نرگسی به سر دارم
نیاز من همه ناز، احتیاجم استغناگل بهار توام رنگ از که بردارم
وصال اگر ثمر دیدههای بیخوابستمن این امید ز آیینه بیشتر دارم
دل و دماغ تماشای فرصتم کم نیستهزار آینه در چشمک شرر دارم
به یاد نرگس مستشگرفتهام قدحیدگر مپرس ز من عالمی دگر دارم
خمار عیش ندارد مقیم دیر وفادلی گداختهام شیشه در نظر دارم
حضور دولت بیاعتباریم چه کم استگره ندارم اگر رشته بیگهر دارم
غم فضولی وحشت کجا برم یاربکه شش جهت چو نگه یک قدم سفر دارم
جنون شکست به بیکاریام ز عریانیبه دست جای گریبان همین کمر دارم
کسی به فهم کمالم دگر چه پردازدز فرق تا به قدم عیبم این هنر دارم
دلیر عرصهٔ لافم ز انفعال مپرسهمین قدرکه نفس خون کنم جگر دارم
کجاست مشتری لفظ و معنیام بیدلپری متاعم و دکان شیشهگر دارم