غزل شمارهٔ ۲۱۳۴
هیهات تا که از نظرم رفت دلبرممن خاک ره به سر چهکنم خاک بر سرم
پوشید چشم از دو جهان گرد رفتنشآیینه نقش پاست به هر سو که بنگرم
بیمار یأس بر که برد شکوهٔ المداغم ز نالهای که تهی کرد بسترم
زبن عاجزی کسی چه به حالم نظر کندسوزن به دیده میشکند جسم لاغرم
فریاد من ز شمع بهگوش که میرسدهر چند بال نالهکشم رنگ بیپرم
گرمی در آتش تب و تابم نفس گداختخاکستری مگر بکشد در ته پرم
جیب ملامتم زتظلم بهانه جوستمژگان به هر که باز کنم سینه میدرم
در دامنی که دست زنم از ادب شلمبر وعدهای که گوش نهم از حیا کرم
اکنون کجاست حوصله و کو امید عیشمی پیش ازبن نبود که کم شد ز ساغرم
ایکاش در عدم به سراغم رضا دهندتا من بدان جهان دوم و بازش آورم
بر فرق بیکسم که نهد دست داغ دلدر ماتمم که گریه کند دیدهٔ ترم
بیدل کجا روم ز که پرسم مقام یارآواره قاصد نفسم نامه میبرم