غزل شمارهٔ ۲۱۲۶
بسکه چون طاووس، پیچیدهست مستی در سرمجامها در گردش آید گر به خود جنبد پرم
گرد بادم، مستیام موقوف کوه و دشت نیستهر کجا گردید سر در گردش آمد ساغرم
تازه است از من بهار سنبلستان خیالجوهر آیینهٔ زانو بود موی سرم
موج بر هم خورده دارد عرض سامان حبابمیتوان تعمیر دل کرد از شکست پیکرم
وحشت آفاق در گرد سحر خوابیده استمیکند خلقی جنون تا من گریبان میدرم
با خیال جلوهٔ خورشید افتادهست کارهمچو شبنم میکند بال از نگه چشم ترم
نیستم بی سعی وحشت با همه افسردگیبلبل تصویرم و تا رنگ دارم میپرم
حیرتم حیرت ز نیرنگ بد و نیکم مپرسبرده است آیینه گشتن در جهان دیگرم
نالهٔ عجزم من و بیطاقتیهای محالاینقدر آتش دل بیمار زد در بسترم
صرفهای آرام نتوان برد در تسخیر منخس به چشم دام میافتد ز صید لاغرم
تا به کی بینم به چشم بسته داغ سوختنهمچو اخگر کاش مژگان واکند خاکسترم
از خط لعل که امشب سرمه خواهد یافتنمی پرد بیدل به بال موج چشم ساغرم