غزل شمارهٔ ۲۱
دریای خیالیم و نمی نیست در اینجاجز وهم وجود و عدمی نیست در اینجا
رمز دو جهان از ورق آینه خواندیمجز گرد تحیر رقمی نیست در اینجا
عالم همه میناگر بیداد شکست استاین طرفه که سنگ ستمی نیست در اینجا
تا سنبل این باغ به همواری رنگ استجز کج نظری پیچ و خمی نیست در اینجا
بر نعمت دنیا چه هوسها که نپختیمهر چند غذا جز قسمی نیست در اینجا
برهم نزنی سلسلهٔ ناز کریمانمحتاج شدن بیکرمی نیست در اینجا
گرد حشم بیکسیات سخت بلندستاز خویش برون آ علمی نیست در اینجا
ما بیخبران قافلهٔ دشت خیالیمرنگ است بهگردش، قدمی نیست در اینجا
از حیرت دل بند نقاب تو گشودیمآیینهگری کار کمی نیست در اینجا
بیدل من و بیکاری و معشوقتراشیجز شوق برهمن، صنمی نیست در اینجا