گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۹

افتاده زندگی به‌ کمین هلاکِ ماچندان‌ که وارسی، به سرِ ماست خاک ما
ذوقِ گدازِ دل چه‌قدَر زور داشته‌ست انگور را ز ریشه برآورد تاکِ ما
بردیم تا سپهرْ غبارِ جنون، چو صبح بر شمع خنده ختم شد از جیب چاک ما
تاب‌ و تب قیامت هستی کشیده‌ایم از مرگ نیست آن‌همه تشویش و باک ما
کُهسار را ز نالهٔ ما باد می‌برد کس را به دردِ عشق مباد اشتراک ما
قناد نیست مائده‌آرای بزم عشق لذت گمان مبر که زمخت است زاک ما
پست و بلند شوخیِ نظّاره هیچ نیست مژگان بس است سر به‌ سَمَک تا سِماک ما
آخر به‌ فکر خویش‌ فرورفتن است و بس چون شمع‌ کنده است‌ گریبان، مغاکِ ما
صیقل مزن بر آینهٔ عرض انفعال ای جهد! خشک‌ کن عرقِ شرمناکِ ما
بیدل! ز درد عشق بسی خون‌ گریستی تَر کرد شرم اشک تو دامانِ پاک ما