گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۸۱

نفسی چند جدا از نظرت می‌گردمباز می‌آیم و برگرد سرت می‌گردم
هستی‌ام‌ گرد خرام است چه صحرا و چه باغهرکجا مهر تو تابد سحرت می‌گردم
بی‌تو با عالم اسباب چه کار است مراموج این بحر به ذوق‌ گهرت می‌گردم
نیست معراج دگر مقصد تسلیم وفاخاک این مرحله‌ام پی سپرت می‌گردم
نفس خون شده در خلوت دل بار نیافتمحرم رازم و بیرون درت می‌گردم
در میان هیچ نمی‌یابم ازین مجمع وهملیک بر هر چه بپیچم‌کمرت می‌گردم
وهم دوری چقدر سحر طراز است‌که منهمعنان تو به‌ذوق خبرت می‌گردم
وصل بیتاب پیام است چه سازم یا ربپیش خود درهمه‌جا نامه برت می‌گردم
به نمی از عرق شرم غبارم بنشانکه من گم شده دل دربه‌درت می‌گردم
بیدل ازسعی مکن شکوه‌که یک‌گام دگرپای خوابیدهٔ بی درد سرت می‌گردم