غزل شمارهٔ ۲۰۷۹
کف خاکم چسان مقبول جستوجوی او گردمفلک در گردش آیم تا به گرد کوی او گردم
دل مأیوس صیقل میزنم عمریست حیرانمنگشتم آینه تا قابل زانوی او گردم
جهانی را زدم آتش سراغ دل نشد پیداروم اکنون غبار خاطر گیسوی او گردم
محبت صنعتی دارد که تا محشر درین وادیروم از خویش هر گه بازگردم سوی او گردم
وفا در وصل هم آسودن عاشق نمیخواهدبیا تا گرد شوق قمری و کوکوی او گردم
خس معذور و ذوق الفت آتش جنون است اینبه خاکستر رسم گر آشنای خوی او گردم
رمیدن در سواد صیدگاه دل نمیباشدتو صحرای دگر بنما که من آهوی او گردم
چه امکانست با وضع کسان گردم طرف بیدلکه من چون آینه با هر که بینم روی او گردم