غزل شمارهٔ ۲۰۵۰
ای دلت حسرت کمین انتخاب صبحدمنقطهای از اشک کن اندرکتاب صبحدم
عمر در اظهار شوخی پر تنک سرمایه استیک نفس تاکی فروشد پیچ و تاب صبحدم
تیرهروزان جنون را هست بیانداز چرخچاک دل، صبح طرب؛ داغ، آفتاب صبحدم
هر دل افسرده داغ انتظار فیض نیستآفتابست آنکه میبینی لباب صبحدم
وحشت ما بر تعلق دامنی افشانده استتکمه نتوان یافت در بند نقاب صبحدم
عالم فرصت ندارد از غبار ما سراغمیدود این ریشه یکسر در رکاب صبحدم
آسمانگر بیحسد میبود در ایثار فیضدیدههای اخترش میداشت تاب صبحدم
رنج الفت را علاج از غیر جستن آفت استرعشه بر مخمور می میبندد آب صبحدم
نشئهٔ غفلت به هر رنگی که باشد مفت ماستکاش ما را واگذارد دل به خواب صبحدم
از توهم چند خواهی زیست مغرور املای نفس گمکرده درگرد سراب صبحدم
گر قدت خمکرد پیری راستی مفت صفاستدر دم صدق است بیدل فتح باب صبحدم