غزل شمارهٔ ۲۰۴۳
ز خورشید جمالش تا عرق سازد عیان انجمبهگردون میشود در دیدهٔ حیرت نهان انجم
سر زلفش ز دستم رفت اشکم ریخت از مژگانکه چون شب بگذرد ریزد ز چشم آسمان انجم
اسیر حلقهٔ بیتابی شوقکه میباشدکه همچون اشک میریزد ز چشم آسمان انجم
مگر با نسبت آن گوهر دندان مقابل شدکه میگیرد مدام از کهکشان خس در دهان انجم
به امیدیکه مهر طلعتشکی جلوه فرمایدچو بیدل منتظر هر شب به چشم خونفشان انجم