غزل شمارهٔ ۲۰۲۹
کو جهد که چون بوی گل از هوش خود افتمیعنی دو سه گام آنسوی آغوش خود افتم
در سوختنم شمع صفت عرض نیازیستمپسندکه در آتش خاموش خود افتم
در خاک ره افتادهام اما چه خیالستکز یاد شب وعده فراموش خود افتم
بهر دگران چند کنم وعظ طرازیای کاش شوم حرفی و در گوش خود افتم
کو لغزش پایی که به ناموس وفایتبار دو جهان گیرم و بر دوش خود افتم
عمریست که دریا بهکنار است حبابمآن به که در اندیشهٔ آغوش خود افتم
شور طلبم مانع تحقیق وصالستخمخانهٔ رازم اگر از جوش خود افتم
ای بخت سیهروز چرا سایه نکردیتا در قدم سرو قباپوش خود افتم
بیدل همه تن بار خودم چون نفس صبحبر دوش که افتم اگر از دوش خود افتم