غزل شمارهٔ ۲۰۲۲
از هوس چون شمعگر سر بر هوا برداشتمچون تامل شدگریبان نقش پا برداشتم
زندگانی جز خجالت مایهٔ دیگر نداشتتر شدم چون اشک تا آب بقا برداشتم
ناتوانی در دماغ غنچهام پرورده بودپایمال عطسه گشتم تا هوا برداشتم
خواهشم آخر به زیر بار منت پیرکردپیکرم خم شد زبس دست دعا برداشتم
هرکجا رفتم غبار زندگی در پیش بودیارب این خاک پریشان از کجا برداشتم
چون نهال از غفلت نشو و نمای من مپرسپای من تا رفت درگل سر ز جا برداشتم
از پشیمانی کنون میبایدم بر سر زدنچون مژه بهر چه دست نارسا برداشتم
سر خط بینش سواد نیستیهایم بس استگرد هستی داشت چشم از توتیا برداشتم
هرزه جولانی دماغ همت من برنداشتچون شرر خود را ازبن ره جای پا برداشتم
بار هستی پیش از ایجادم دلیل عجز بودچون هلال اول همان پشت دوتا برداشتم
نوبهار بینشانم از سلامت ننگ داشتتا شکستی نقش بندم رنگها برداشتم
چون جرس از بس نزاکت محمل افتادهست شوقکاروانها بار بستم گر صدا برداشتم
شبنم من زین چمن تا یک عرق آید به عرضبار صد ابرام بر دوش حیا برداشتم
طاقتم از ناتوانیهای مژگان مایه داشتیک نگه بیدل به زور صد عصا برداشتم