غزل شمارهٔ ۲۰۰۷
ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابمبه جنبش تا رسد مژگان محرف میخورد خوابم
نفس در دل گره دارم نگه در دیده معذورمخطی از نقطه بیرون نیست در دیوان آدابم
مگر ترک طلب گیرد درین ره دست من ورنهچو آتش دور میافتم ز خود چندانکه بشتابم
خزان پیش از دمیدن بود منظور بهار منکتان در پنبگی میداد عرض سیر مهتابم
به امید قد خم گشته محمل میکشد فرصتمگر پیری ازین دریا برون آرد به قلابم
به فکر خود فتادم معبد تحقیق پیدا شدخم سیر گریبان رفت و پیش آورد محرابم
چو آتش گرمی پهلو ندیدم جز به خاکستردرین دیر هوس دامن زدند آخر به سنجابم
به سعی بیخودی هم از عرق بیرون نمیآیمزطبع منفعل تاگردش رنگست گردابم
خدا از انفعال میکشیهایم نگهداردمزاج شرم مینایم، در آتش خفته است آبم
من بیدل نبودم اینقدر پروانهٔ جرأتدم تیغ تو دیدم ذوق کشتن کرد سیمابم