گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۱۵

ای خانهٔ آیینه ز دیدار تو پرگلخون در دل ما چند کند رنگ تغافل
امروز سواد خط آن لعل‌ که داردعینک ز حبابست به چشم قدح مل
بر دامن پاکت اثری نیست ز خونمشبنم ته دندان نگرفته‌ست لب گل
عمریست‌ که‌ گم‌گشت در این قلزم نیرنگاز موج و حباب انجمن دور و تسلسل
در عشق جنون‌خیز پرافشانی کاهی‌ستگر کوه شود پای به دامان تغافل
هرحلقه ازین سلسله صد فتنه جنون استغافل نروی در خم آن طرّه و کاکل
از طینت امواج تردد نتوان بردتا هست نفس فکر محالیست توکل
هم نسبتی عجز تظلمکدهٔ ماستمشکل‌ که خم شیشه برد صرفه ز قلقل
پرواز عروج اثر درد نداردبر ناله ببندید برات پر بلبل
همت هوس ترک علایق نپسندداین جلوه از آنجاست‌ که او زد به تغافل
بیدل همه‌جا آینهٔ صورت عجزیمنقش قدمی را چه عروج و چه تنزل