غزل شمارهٔ ۱۸۷۸
فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغکه برشهاست بقدر تنکی در دم تیغ
عجز مردان اثر غیرت دیگر داردپشت در سینه نهان میکند اینجا خم تیغ
تا قضا آینهٔ مجمع امکان پرداختگردنی نیستکه چون شمع نشد محرم تیغ
غافل از درد مباشیدکه در عرصهٔ عشقزخمها همچو نیامند همه توام تیغ
از قضا بیخبری، ورنه درین عرصهٔ وهمسر فرمانبر تسلیم ندارد غم تیغ
جز به تسلیم درین عرصه امان نتوان یافتچو مه نو سپر ایجاد کند از خم تیغ
شرم دارد سر پیمانه ز سامان غرورچون نیام تهی از خویش گرفتم کم تیغ
جبن بر جوهر غیرت نگماری یاربزن حیز است اگر مرد شود ملزم تیغ
بیدل از اهل زمان چشم ترحم بردارگریه خون ریختن است از مژهٔ بینم تیغ