گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ردما۱۰ بیت
حیرت حسنی‌ست در طبع نگه‌پرورد ماشش جهت آیینه بالد گر فشانی گرد ما
مفت موهومی‌ست، گر ما نام هستی می‌بریمچون سحر، گرد نفس بوده‌ست ره‌آورد ما
ما به هستی از عدم پر بی‌بضاعت آمدیمباختن رنگی ندارد در بساط نرد ما
یک تأمل، چون نفس بر آینه پیچیده‌ایمحیرت محضیم و بس، گر واشکافی گرد ما
دفتر ما هرزه‌تازان سخت بی‌شیرازه استکو حیا تا نم‌ کشد خاک بیابانگرد ما؟
چون سحر، بیهوده از حسرت نفس‌ها سوختیمآتشی روشن نشد آخر، ز آه سرد ما
نسخهٔ وحشت‌سواد چشم آهو خوانده‌ایمگر سیه گردد سراپا، نیست باطل فرد ما
شعله را خاکستر خود هم کم از شمشیر نیستبه که گیرد عبرت از ما، دشمن نامرد ما
چون جرس عمری تپیدیم و ز هم نگداختیمسخت‌جانی چند نالد بر دل بی‌درد ما؟
بیدل اقبال ضعیفی‌های ما پوشیده نیستآفتاب عالم عجز است، رنگ زرد ما