غزل شمارهٔ ۱۸۶۹
نازد به عشق غازهٔ حسن جنون دماغپروانه است جوهر آیینهٔ چراغ
ما را ز لعل یار پیامی نشد نصیبتا کی رسد به بوس وکله، کج کند ایاغ
مجبور هستیایم ز جرأت گزیر نیستاز پر زدن به نشئه نگیرد کسی کلاغ
چون نالهٔ سپند به هر جاگذشتهایمنقش قدم ز گرمی رفتار گشته داغ
در عشق کوش کز غم اسباب وارهیدرد دلی مگر دهد از درد سر فراغ
از سرکشان جاه توقع مدار چشمافشانده گیر دست ثمر زین چنار باغ
با دوستان گرت نبود مقصد انفعالالفت بس است شرم کن از بستن جناغ
عنقا به وهم مصدر آثار زندگیستایکاش نیستی دهد از هستیام سراغ
دل تیره شد ز مشق خیالات خوب و زشتآیینه را هجوم صور کرد بیدماغ
بیدل نوید قاصد بد لهجه ماتم استمکتوب نوبهار نبندی به بال زاغ