غزل شمارهٔ ۱۸۶۷
به ذوق گرد رهت میدوم سراسر باغز بوی گل نمکی میزنم به زخم دماغ
سزد که بیخودیام بخشد از بهار سراغپی شکستن رنگی رسیده است به باغ
به فکر عافیت از سر گذشتهام لیکنچو شمع یافتهام زبر پای خوبش سراغ
هزار جلوه زیان کردهام ز بیخبریچه رنگها که نرفتهست از کف صبّاغ
ز نقد عیش جنون یاس مهر جام مپرسبه غیر داغ میی نیست در پیالهٔ داغ
به عالمی که سخن داغ بیرواجیهاستچو غنچه بر لب خاموش چیدهایم دماغ
در آفتاب یقین چرخ و انجمش عدم استچو شب گمان تو طاووس بسته بر پر زاغ
فضولی تو مقابل پسند یکتایی استمباد جلوهٔ تحقیق کس به آینه داغ
چراغ رهگذر باد در نمیگیرددرین چمن چقدر سعی لاله سوخت دماغ
ز دور چرخ درین انجمن که دارد بادبه هوش باش که مستان شکستهاند ایاغ
چه کوری است که خفاش طینتان دلیلبه سیر خانهٔ خورشید میبرند چراغ
غبار عالم اندیشهٔ کیام بیدلکه دارم از چمن اعتبار رنگ فراغ