گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۶۳

وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه: مزندازطمع۱۱ بیت
هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمعبه‌کجاست‌کنج قناعتی ‌که در قسم زند از طمع
به دو روزه فرصت بی‌بقا که نه فقر دارد و نه غنابه زمین فرو نرود چرا که‌ کسی علم زند از طمع
حذر از توقع این و آن که مذلتت نکشد عنانهمه ‌گر بود سر آسمان‌ که به خاک خم زند از طمع
فلکت اگر در باز شد دو جهان قلمرو ناز شدچو غرض معامله‌ساز شد همه را بهم زند از طمع
چه خوش است آینهٔ خسان نرسد به صیقل امتحانکه حریص اگر مژه واکند به حیا قلم زند از طمع
مپسند بر گل آرزو هوس طراوت رنگ و بوکه مباد جوهر آبرو به غبار نم زند از طمع
بلد است مصلحت ازل سوی وعده‌گاه قیامتتکه تلاش هرزه دو امل به در عدم زند از طمع
اگرت بود رگ غیرتی‌ که بر آبرو نزند تریکف خاک‌ گیر و حواله‌ کن به لبی‌ که دم زند از طمع
کف دست می‌گزد امتحان ز خسیس و همت ما مپرسکه چو سکه هر چه به سر خورد به سر درم زند از طمع
نشود کدورت فقر ما کلف صفاکدهٔ غناچقدر غبار دل‌گدا به صف کرم زند از طمع
سر و برگ بیدل ما شود اگر اتفاق قناعتیشجر جهان غنا شود نفسی ‌که‌ کم زند از طمع