غزل شمارهٔ ۱۸۱۳
تماشایی که من دارم مقیم چشم حیرانشهزار آیینه یک گل میدهد از طرف بستانش
نفس در سینهام تیریست از بیداد هجرانشکه من دل کردهام نام به خون آلوده پیکانش
به عالم برق حسنت آتش افکندهست میترسمکه گیرد دود خط دامن چو دست داد خواهانش
چنان روشن شدی یارب سواد سرنوشت منکه از بیحاصلی کردند نقش طاق نسیانش
ز ترک پیرهن آزادگان را نیست رسواییندارد ناله آثاری که باید دید عریانش
جنون گردید ما را رهنمای کعبهٔ شوقیکه از دلهای بیطاقت بود ریگ بیابانش
صفای دل کدورتهای امکان بر تو بست آخردو عالم دود کرد انشا چراغ زیر دامانش
پی آزار مردم از جهنمکم نمیباشدبهشت جاودان و یک نفس تشویش شیطانش
عدم را هستی اندیشیدنت نگذاشت بیصورتچه دشواریست کز اوهام نتوان کرد آسانش
نظر وا کردهای ترک هوسهای اقامت کنکه شمع اینجا همان پا میکشد سر از گریبانش
به گردش هر نفس رنگ بهارت دست میسایدچه لازم آسیابانت کند وضع پشیمانش
بیاض آرزو بیدل سواد حیرتی داردکه روشن میکند عبرت به چشم پیر کنعانش