غزل شمارهٔ ۱۸۱۰
کلاه نیست تعین که ما ز سر فکنیمشمگر به خاک نشینیم کز نظر فکنیمش
غبار ما و منی کز نفس فتاد به گردنز خانه نیست برون گر برون در فکنیمش
مآل کار ندیدیم ورنه دیدهٔ عبرتجهانش آینه دارد به خاک اگر فکنیمش
سری که یک خم مژگان به خاک تیره نماندچو اشک شمع چه لازم که با سحر فکنیمش
هزار حسرت گفتار میتپد به خموشینفس به ناله دهیم آنقدر که بر فکنیمش
چو شمع سر به هوا تا کجا دماغ فضولیبلندیی که به پستی کشد ز سر فکنیمش
به غیر خجلت احباب عرض شکوه چه داردگلاب نیست که بر روی یکدگر فکنیمش
چه ممکن است نچیند تری جبین مروتز سر فکندن شاخی که از تبر فکنیمش
ز ضبط ناله به دل رحم کردهایم وگرنهجهان کجاست که آتش به خشک و تر فکنیمش
غنیمت است دو روزی حضور پیکر خاکیجز این لباس چه پوشیم اگر ز بر فکنیمش
سری به سجدهٔ پیری رساندهایم که شایدز نقش پا قدمی چند پیشتر فکنیمش
حریف دعوی دیگر کجاست جرأت بیدلبه پای فیل فتد گر به پشه در فکنیمش