غزل شمارهٔ ۱۷۹۲
دل بیمدعا رنگی ندارد تا کنم فاششصدف در حیرت آیینه گم کردهست نقاشش
درین محفل نیاوردند از تاریکی دلهاچراغی را که باشد امتیاز از چشم خفاشش
جهان رنگ با تغییر وضع خود جدل داردبه هر جا شیشه و سنگی است با وهم است پرخاشش
به تشویش دل مأیوس رنجی نیست مفلس راشکست کاسه در بزم کرم کردهست بیآشش
به این شرمی که میبیند کریم از جبههٔ سایلگهر هم سرنگون میافتد از دست گهرپاشش
به ملک بینیازی رو که گاه احتیاج آنجاچوناخن میکشد درهم به پشت دست قلاشش
خط لوح امل جز حک زدن چیزی نمیارزدهمهگر ریش زاهد در خیال آید که بتراشش
شئون هر صفت مستوری عاشق نمیخواهدکفن هر چند پوشد ذوق عریانیست نباشش
بساط زندگی مفت حضور اما به دل جاکونفس میگسترد در خانهٔ آیینه فراشش
ندارد کاوش دل صرفهٔ امن کسی بیدلدر این ناسور توفانهای خون خفتهست مخراشش