گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۴۰

زندگی محروم تکرارست و بسچون شرر این جلوه یک بارست و بس
از عدم جویید صبح ای عاقلانعالمی اینجا شب تارست و بس
از ضعیفی بر رخ تصویر مارنگ اگر گل می‌کند بارست و بس
غفلت ما پردهٔ بیگانگی‌ستمحرمان را غیر هم بارست و بس
کیست تا فهمد زبان عجز ماناله اینجا نبض بیمارست و بس
نیست آفاق از دل سنگین تهیهرکجا رفتیم کهسارست و بس
از شکست شیشهٔ دلها مپرسششجهت یک نیشتر زارست و بس
در تحیر لذت دیدار کودیدهٔ آیینه بیدارست و بس
اختلاط خلق نبود بی‌گزندبزم صحبت حلقهٔ مارست و بس
چون حباب از شیخی زاهد مپرساین سر بی‌مغز دستارست و بس
ای سرت چون شعله پر باد غروراینکه‌ گردن می‌کشی‌، دارست و بس
بیدل از زندانیان الفتیمبوی گل را رنگ، دیوارست و بس