غزل شمارهٔ ۱۷۳۷
از لب خامش زبان واماندهٔ کام است و بسبال از پرواز چون ماند آشیان دام است و بس
مرکز تسخیر دل جز دیده نتوان یافتنگوشمینا حلقهای گر دارد آن جام است وبس
تا نفس باقیست نتوان بست بال احتیاجاین غناهاییکه ما داربم ابرام است و بس
از نشان کعبهٔ مقصود آگه نیستماینقدر دانم که هستیساز احرام است و بس
وادی امکان ندارد دستگاه وحشتمهر طرف جولان کند نظاره یک گام است و بس
بسته است از موی چینی صورتم نقاش صنعصبح ایجادم همان گل کردن شام است و بس
دستگاه ما و من چون صبح برباد فناستصحن این کاشانهها یکسر لب بام است و بس
کاش از خجلت شرارم برنمیآمد ز سنگسوختم از شرم آغازی که انجام است و بس
برپر عنقا تو هر رنگیکه میخواهی ببندصورت آیینهٔ هستی همین نام است و بس
بیش از این نتوان به افسون محبت زیستنداغم از اندیشهٔ وصلی که پیغام است و بس
پختگی دیگ سخن را باز میدارد ز جوشتا خموشی نیست بیدل مدعا خام است و بس