غزل شمارهٔ ۱۶۸۴
در چمن تا قامتش انداز شوخیکرد سرسرو خاکستر شد و پرواز قمریکرد سر
بینیازی لازم اقبال عشق افتاده استعجز مجنون آخر استغنا به لیلیکرد سر
آسمانعمریست در ایجاد دل خول میخوردتاکجا بحر ازگهر خواهد تسلیکرد سر
زین محیطش بیش نتوان برد جز رنج پریاز رگ گردن چو موج آنکسکه دعویکرد سر
در حقیقت هیچکس از هیچکس ممتاز نیستنور با ظلمت در این محفل مساویکرد سر
شاهد بیباکیگردون هجوم انجم استجوش ساغر داشت کاین طاووس مستی کرد سر
قابل جولان اشکم عرصهٔ دیگر کجاستهر دو عالم خاک شدکاین طفل بازیکرد سر
بسکه فرصت برگذشتن محمل تعجیل داشتتا دم از فردا زدم افسانهٔ دیکرد سر
مقصدکلی به فکرکار خویش افتادنستبیگریبان نیست هر راهیکه خواهیکرد سر
بیدل از وضع ادب مگذر که گوهر در محیطپای سعی موج را از ترک دعوی کرد سر