غزل شمارهٔ ۱۶۸
بههستی انقطاعی نیست از سر سرگرانی رانفس باشد رگ خواب پریشان زندگانی را
خوشارندیکهچون صبحاندرین بازیچهٔ عبرتبه هستی دست افشاندنکند دامنفشانی را
شررهای زمینگیرست هرسنگیکه میبینیتن آسانی فسردن میکند آتش عنانی را
عیار زر اگر میگردد از روی محک ظاهرسواد فقر روشن میکند رنگ خزانی را
سراپایم تحیر در هجوم ریشه میگیردبرآرمگر ز دل چون دانه اسرار نهانی را
کسی را میرسد جمعیت معنیکه چونکلکمبه خاموشی ادا سازد سخنهای زبانی را
نشستی عمرها حسرتکمین لفظ پردازیزخونگشتن زمانی غازه شوحسن معانی را
چهغم دارم اگر زد برزمین چون سایهامگردونکز افتادن شکستی نیست رنگ ناتوانی را
لباس عارضی نبود حجاب جوهر ذاتیاگر در تیغ باشد آب نگذارد روانی را
به سعی ناله و افغان غم دل کم نمیگرددصدا مشکل بود ازکوه بردارد گرانی را
به رنگ شمع تدبیرگدازی در نظر دارمچهسازم چاره دشوار است درداستخوانی را
شبهجران چه جویی طاقت صبر ازمن بیدلکهآهم میکند سنگ فلاخن سخت جانی را