گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: وایینهرا۱۴ بیت
نیست با حسنت مجال ‌گفتگو آیینه راسرمه می‌ریزد نگاهت در گلو آیینه را
غیر جوهر در تماشای خط نورسته‌اتمی‌کند صد آرزو در دل نمو آیینه را
خاتم فولاد را از رنگ ‌گل‌ بندد نگینآنکه با آن جلوه سازد روبرو آیینه را
صورت حالم پریشان‌تر ز جوش جوهر استیاد گیسوی ‌که ‌کرد آشفته‌گو آیینه را؟
گر چنین شرمت نگه را محو مژگان می‌کندرفته‌رفته می‌برد جوهر فرو آیینه را
تا رسد داغی به‌ کف صدشعله‌ می‌باید گداختیافت اسکندر به چندین جستجو آیینه را
در تپشگاه تمنا بی‌کمالی نیست صبرعرض جوهر شد شکست ‌آرزو آیینه را
دل اگر در جهد کوشد مفت احرام صفاستهم به قدر صیقل است آب وضو آیینه را
حسن و قبح ماست اینجا باعث رد و قبولورنه یک‌چشم است بر زشت و نکو آیینه ‌را
راحت دل‌ خواهی از عرض ‌کمال آزاد باشتا ز جوهر نشکنی در دیده مو آیینه را
صورت بی‌معنی هستی ندارد امتحانعکس‌ گل نظاره‌کن اما مبو آیینه را
صافی دل هم ‌گریبان‌چاکی راز است و بسکو هجوم زنگ تا گردد رفو آیینه را؟
ای بسا دل‌ کز تحیر خاک‌ بر سر کرده‌استهر کجا خاکستری یابی بجو آیینه را
خاکساری‌هاست بیدل رونق اهل صفامی‌کند خاکستر افزون‌ آبرو آیینه را