گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۰

کردم رقم به‌کلک نفس مد ناله رادادم به باد شعلهٔ شوقت رساله را
از سرمه چشم شوخ تو تمکین‌پذیر نیستنتوان به‌گرد‌، مانع رم شد غزاله را
از ره مروبه عیش شبستان این چمنجز شمع‌کشته‌چیست به فانوس‌، لاله را
دل فرد باطل است خوشا جوش داغ عشقتا بیدلی به ثبت رساند قباله را
کوگوش‌کز چکیدن خونم نواکشددرکوچه‌های زخم غباری‌ست ناله را
هنگام شیب غافل از اسرار خودمباشکیفیت رساست می دیر ساله را
عریانی توکسوت یکتایی‌است و بستا چند، بار دوش‌، نمایی دو شاله را
ناقص نبرد صرفه ز تقلیدکاملانوضع‌گوهر طلسم‌گداز است ژاله را
آن شب‌که مه زسیرخطش آب داد چشمگرداب بحر خجلت خود دید هاله را
خط پیش ازآنکه با لب او آشنا شودحیران سرمه ساخته چشم پیاله را
آزادگان زکلفت اسباب فارغندنتوان نگاه داشت به زنجیر ناله را
مشت خسی‌ست پیکر موهوم ما ومنوقف دهان شعله‌کنید این نواله را
رنگ رطوبت چمن دهربنگریدکاندربغل سیاه شد آیینه لاله را
بیدل دلت هوای محبت‌گرفته استشبنم خیال می‌کند این غنچه ژاله را