گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۹۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نگمیاید۱۱ بیت
خیال چشم‌که ساغر به چنگ می‌آیدکه عالمی به نظرشیشه رنگ می‌آید
به حیرتم چو نفس قاصد چه مکتوبمکه رفتنم همه جا بی‌ درنگ می‌آید
کجا روم‌ که چو اشکم به هر قدم زدنیهزار قافلهٔ عذر لنگ می‌آید
چه همت است ‌که نازد کسی به ترک هوسمرا گذشتن ازین نام ننگ می‌آید
دل از فریب صفا جمع‌کن‌ که آخرکارز آب آینه‌ها زیر زنگ می‌آید
به‌ گمرهی زن و از منت خیال برآکه خضر نیز ز صحرای بنگ می‌آید
غبار دل ز پر افشانی نفس دربابکه هرچه هست درین خانه تنگ می‌آید
اعانت ضعفا مایهٔ ظفر گیریدپر شکسته به ‌کار خدنگ می‌آید
خموش باش که تا دم زنی درین کهسارهزار شیشه به پای ترنگ می‌آید
به هر نگین ‌که نهی‌ گوش و فهم نام‌ کنیصدای ‌کوفتن سر به سنگ می‌آید
ز خود به یاد نگاه‌که می‌روی بیدلکه از غبار تو بوی فرنگ می‌آید