غزل شمارهٔ ۱۵۵۹
جزو موزون اعتدال جوهر کل میشودچون شود مینا صدای کوه قلقل میشود
جام الفت بسکه بر طاق نزاکت چیدهانددور لطف از باد برگشتن تغافل میشود
درخور رفع تعلق عیش خرمن کن که شمعخار پا چندان که میآرد برون گل میشود
عجز طاقت کرد ما را محرم امداد غیباختیار آنجا که درماند توکل میشود
امشبم در دل خیالت مست جام شرم بودکز نم پیشانی من شیشه پُر مُل میشود
جرأت رفتار شمعم گر به این واماندگیسترفته رفته نقش پا درگردنم غل میشود
هرچهشد منسوب مجنون بیخروشعشقنیستآهن ازگل کردن زنجیر بلبل میشود
عافیت خواهی درین بزم از من و ما دم مزنزبن هوای تند شمع عالمیگل میشود
هرزهتاز گفتگو تا چند خواهی زیستنگر نفس دزدی دو عالم یک تامل میشود
زینترقیهاکه دونان سر بهگردون سودهاندگاو و خر را آدمیگفتن تنزل میشود
از تبختر بر قفا مفکن وفاق حاضرانهر سخنکاینجا سر زلفاستکاکل میشود
با قد خم گشته بیدل مگذر از طوف ادبآه از آن جنگی که میدانش سر پل میشود