غزل شمارهٔ ۱۵۵۴
کی به آسانی دم آبم میسر میشوددل به صد خون میگدازم تا لبی تر میشود
گر به اینکلفت فغانم ربشه برگردون زندسدره تا طوبی ز بار دل صنوبر میشود
سنگ را هم میتوان برداشت بر دوش شرارگر گرانیهای دل از ناله کمتر میشود
بیکمالی نیست معنی بر زبان خامشانموج چون در جوی تیغ آسود جوهر میشود
خاک راه فقر بودن آبروی ما بس استگر مس مردم ز فیضکیمیا زر میشود
نیست بیالقای معنی حیرت سرشار ماطوطی از آیینهٔ روشن سخنور میشود
حسرت دل را حساب از دیده باید خواستنهرچه دارد شیشهٔ ما وقف ساغر میشود
در دبستان جنون از بس پریشان دفتریمصفحهٔ ما را چو دریا موج مسطر میشود
شبنم اشکم عرق گل کردهام یا آبلهکز سراپایم گداز دل مصور میشود
بسکه شرم خودنمایی آب میسازد مراآینه در عرض تمثالم شناور میشود
سکته بر طبع روان ظلم است جایز داشتنبحر میلرزد بر آن موجی که گوهر میشود
بیدل از بیدستگاهی سر به گردون سودهایمبال ما را ریختن پرواز دیگر میشود