غزل شمارهٔ ۱۵۵۱
شوخی، بهار طبع چمنزاد میشودچندان که سرو قد کشد آزاد میشود
وضع جهان صفیر گرفتاری هم استمرغ به دام ساخته صیاد میشود
گردیست جسته ما و من از پردهٔ عدمآخر خموشی این همه فریاد میشود
تا چند دل ز هم نگدازد فسون عشقسندان هم آب از دم حداد میشود
فیض صفا ز صحبت پاکان طلبکنیدآهن ز سیم بیضهٔ فولاد میشود
شب شد بنای شمع مهیای آتشستپروانه کو که خانهاش آباد میشود
تا عبرتی به فهم رسانی به عجز کوشرنگ شکسته سیلی استاد میشود
نقاش یک جهان هوسم کرد لاغریموی ضعیف خامهٔ بهزاد میشود
جام تغافلش چقدر دور ناز داشتداد از فرامشی که مرا یاد میشود
زین آتشی که عشق به جانم فکنده استگر آب بگذرد ز سرم باد میشود
وحدت ز خودفروشی تعداد کثرت استیک بر یکی دگر زده هفتاد میشود
بیدل معانی تو چه اقبال داشتهستچشم حسود بیت ترا صاد میشود