غزل شمارهٔ ۱۵۴۹
بیقراری در دل آگاه طاقت میشودجوهر سیماب در آیینه حیرت میشود
بر شکست موج تنگی میکند آغوش بحرعجز اگر بر خویش بالد عرض شوکت میشود
گریهگر باشد غمی از زشتی اعمال نیستروسیاهیها به اشکی ابر رحمت میشود
نفی قدر ما همان اثبات آبروی ماستخاک را بر باد دادن اوج عزت میشود
ای توانگر غرهٔ آرایش دنیا مباشآنچه اینجا عزتاست آنجا مذلت میشود
قابل شایستگی چیزی به از تسلیم نیستسجدهگر خود سهو همباشد عبادت میشود
از مقیمان طربگاه دلیم اما چه سودآب در آیینهها آخر کدورت میشود
شعلهگر دارد سراغ عافیت خاکسترستسعی ما از خاک گشتن خواب راحت میشود
مجمع امکانکه شور انجمنها ساز اوستچشم اگر از خود توانی بست خلوت میشود
رنگ این باغم ز ساز عبرت آهنگم مپرسهرکه از خود میرود بر من قیامت میشود
نالهای کافیست گر مقصود باشد سوختنیکشرر سامانصدگلخنبضاعت میشود
غافل از نیرنگ وضع احتیاج ما مباشبینیازبهاستکاینجاگرد حسرت میشود
غفلت ما شاهد کوتاهبینیهای ماستگر رسا باشد نگه صیاد عبرت میشود
بسکه مد فرصت از پرواز عشرت بردهاندبال تا بر هم زنی دست ندامت میشود
بیدل اینگلشن به غارتدادهٔ جولان کیستکز غبار رنگ وبو هر سو قیامت میشود