گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۴۷

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: امیشود۱۳ بیت
اشک ز بیداد عشق پرده‌گشا می‌شودفهم معماکنید آبله وا می‌شود
ذوق طلب عالمی‌ست وقف حضور دوامپر به اجابت مکوش ختم دعا می‌شود
گاه وداع بقاست زور  نفس در املچون به‌گسستن رسید رشته رسا می‌شود
جوهر اهل صفا سهل نباید شمردآینه‌ گر قطره‌ایست بحر نما می‌شود
حرص به صد عزوجاه در همه صورت گداستگر به قناعت رسی فقر غنا می‌شود
آنطرف احتیاج انجمن کبریاستچون ز طلب درگذشت بنده خدا می‌شود
چند خورد آرزو عشوه برخاستنغیرت امداد غیر نیز عصا می‌شود
عذر ضعیفی دمی ‌کاینه ‌گیرد به دستآبله در پای سعی ناز حنا می‌شود
از کف بیمایگان کارگشایی مخواهدست چو کوتاه شد ناخن پا می‌شود
غیر وداع طرب ‌گرمی این بزم چیستتا سحر از روی شمع رنگ جدا می‌شود
خاک به سر می‌کند زندگی از طبع دونپستی این خانه‌ها تنگ هوا می‌شود
بگذر از ابرام طبع کز هوس هرزه‌دوحرص خجل نیست لیک‌ کار حیا می‌شود
بیدل ازین دشت و در گرد هوس رفته‌گیرقافله هر سو رود بانگ درا می‌شود