غزل شمارهٔ ۱۵۴۱
فسون عیش، کدورتزدای ما نشودنفس به خانهٔ آیینهها، هوا نشود
قسم به دام محبت که از خم زلفتدل شکستهٔ ما چون شکن جدا نشود
خروش هر دو جهان گرد سرمه بیختهایستتغافل تو مگر همّتآزما نشود
گشاد دل نتوان خواستن ز قطع امیدبه ناخنی که بریدند عقده وا نشود
چنان به فقر ز دام تعلق آزادیمکه عرض جوهر ما نقش بوربا نشود
چه ممکن است رود داغ بندگی ز جبینزمین فلک شود وآدمی خدا نشود
تقدس تو همان بیغبار پیداییستگل بهار تو را رنگ رونما نشود
به ذوق گوشهٔ چشمیست سرمهسایی شوقغبار ما چه خیال است توتیا نشود
چو سبحه آنقدرم کوته است تار امیدکه صد گره اگرش واکنی رسا نشود
به غیر سرکشی از ابلهان مجو بیدلکه نخل این چمن از بیبری دوتا نشود