غزل شمارهٔ ۱۵۱۴
با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بودلبریز خیال توگداز جگری بود
افسوس که دامان هوایی نگرفتیمخاکستر ما قابل عرض سحری بود
دل رنگ امیدی ندمانیدکه نشکستعبرتکدهام کارگه شیشهگری بود
چون اشک دویدیم و به جایی نرسیدیمخضرره ما لغزش بیپا و سری بود
هر غنچه که بیپرده شد آهی به قفس داشتاینگلشن خونگشته طلسم جگری بود
کس منفعل تلخی ایام نگردیددر حنظل این دشتگمان شکری بود
دیدیمکه بیوضع فنا جان نتوان برددیوانگی آشوب و خرد دردسری بود
بیچشم تر اجزای فناییم چو شبنمتا دیده نمی داشت ز ما هم اثری بود
دل خاک شد و عافیتی نذر هوسکرداین اخگر واسوخته بالین پری بود
نیک و بد عالم همه عنقاصفتانندبیدل خبر از هرکه گرفتم خبری بود