غزل شمارهٔ ۱۵۰۳
ناله میافشاند پر در باغ ما بلبل نبودعبرتی بر رنگ عشرت خنده میزد گل نبود
سیر این باغم نفس درپیچ وتاب جهد سوختموج خشکی داشت جوی آرزو سنبل نبود
وضع ترتیب تعلق غیر دردسر نداشتخوشه بند دانه ی زنجیر جز غلغل نبود
رنگ حال هیچکس بر هیچکس روشن نشدرونق این انجمن غیر از چراغگل نبود
زین خمستان هیچکس سرشار معنی برنخواستجامها بسیار بود اما یکی پر مل نبود
عالمی بر وهم رعنایی بساط ناز چیدموی چینی دستگاه طره و کاکل نبود
پردهها برداشتیم از اعتبارات غروردر میان خواجه و خر حایلی جز جل نبود
خلق بر خود تهمتی چند از تخیل بستهاندورنه سرو آزاد یا قمری اسیر غل نبود
پیکر خاکی جهانی را غریق وهم کرداز سر آبی که بگذشتیم ما جز پل نبود
مستی اوهام بیدل بیدماغم کرد و رفتفرصتی میزد نفس در شیشهها قلقل نبود