غزل شمارهٔ ۱۵۰۱
تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبودجوهر ناله درین آینه محسوس نبود
شب که شوق تو خسک در جگر محفل ریختشعلهٔ شمع به بیتابی فانوس نبود
بسکه نرنگ دو عالم به خرامت فرش استنقش پا هم به رهت جز پر طاووس نبود
یاد آن عیش که در انجمن ذوق وصالداشت پیغام جضوری که به صد بوس نبود
سعی پرواز من آخر عرقی ریخت به خاکاشک هم اینقدرش کوشش معکوس نبود
تا بر آییم ز خجلتکدهٔ دام امیدبال برهم زدنی جز کف افسوس نبود
سیر آیینهٔ دل ضبط نفس میخواهدورنه آزادی ما اینهمه محبوس نبود
نوبهاری که تصور به خیالش خون استما به آن رنگ ندیدیمکه محسوس نبود
جلوه در محفل ما جمله نقابآراییستشمع آن بزم نیفروختکه فانوس نبود
در تظلمکده دیر محبت بیدلناله فریاد دلی داشتکه ناقوس نبود