گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۹۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رنبود۱۰ بیت
نهال وحشت ما خالی از ثمر نبودز خود برآمدن ناله بی‌اثر نبود
ز محو جلوه مجو لذت شناساییکه چشم آینه را بهرهٔ نظرنبود
حصار عالم بیچارگی دهان بلاستپناه ما دم تیغ است اگر سپر نبود
غبار هر دو جهان در سراغ ما خون ‌کردز رنگ باخته در هیچ جا اثر نبود
ز سعی جسم مکش منت سبک‌روحیخوش است بار مسیحا به دوش خر نبود
سراغ منزل مقصد ز خاکساران پرسکسی چو جاده در این دشت راهبر نبود
ز بس که الفت مردم عذاب روحانی‌ستفشار قبر چو آغوش یکدگر نبود
طلسم حیرت ما منظر تجلی اوستغرور حسن ز آیینه بی‌خبر نبود
به غیر ساز عدم هرچه هست رسوایی‌ستمباد سایهٔ شب بر سر سحر نبود
زبان چه عافیت اندوزد از سخن بیدلز عرض نغمهٔ خود، ساز صرفه‌بر نبود