غزل شمارهٔ ۱۴۸۳
هرکه را اجزای موهوم نفس دفتر بودگر همه چون صبح بر چرخش بود ابتر بود
عشرت هر کس به قدر دستگاه وضع اوستگلخنی را دود ریحانست و گل اخگر بود
هرکه هست از همدم ناجنس ایذا میکشدرگ ز دست خون فاسد در دم نشتر بود
با ادب سر کن به خوبان ورنه در بیطاقتیبال پروانه گلوی شمع را خنجر بود
تا توانی از غبار بیکسی سر برمتابگوهر از گرد یتیمی صاحب افسر بود
مایهٔ نومیدیی در کار دارد سعی آهبیشکستن نیست ممکن تیر ما را پر بود
همچو مجنون هر که را از داغ سودا افسریستگردبادش خیمه و ریگ روان لشکر بود
ای جنون برخیز تا مینای گردون بشکنیمطالع برگشته تا کی گردش ساغر بود
بیفنا مژگان راحت گرم نتوان یافتنشمع را خواب فراغت در ره صرصر بود
تا سراغی واکشم از وحشت موهوم خلقآتش این کاروانها کاش خاکستر بود
انحراف طور خلق از علت بیجادگیستکج نیاید سطر ما بیدل اگر مسطر بود